کارشناس یکشنبه 16 تیر 1398 04:57 ب.ظ نظرات ()
یک دوستی دارم به نام اصغر که از بچگی بچه یک محل بودیم و با اختلاف چند کوچه با هم زندگی میکردیم و رفتن به یک مدرسه باعث دوستیمون شده بود .
پدرش نجار بود و این اصغر قوامی ما از همون اوایل دست به متر بود و همه بچه همکلاسی ها به کاردستی هایی که اون می ساخت حسودی میکردن ، حق هم داشتن چون مثلا تو سال سوم دبستان یه کاردستی هایی می ساخت که من فکر نمی کنم همین الانم بتونم بسازم ، به هر حال از همون اول یه بچه فنی آچر به دست به حساب میومد.
گذشت و گذشت تا از اونجایی که من و اون هر دوتا به الکترونیک علاقه داشتیم (شما بخونید خراب کردن تلوزیون و رادیوی خونه ) در سن نوزده بیست سالگی شروع کرد به تعمیرات رادیو و ضبط خونگی و ماشین و البته سی دی که تازه اونموقع اوایل ورودش به ایران بود ، شاید بپرسید خوب چه ربطی به من داشت ، خوب منم تا دیدم اون اینکار ها رو شروع کرد ، کلا تو زیرپله ایی که داشت پلاس بودم و مثلا یه جورایی خودمو اوستا نشون میدادم و کمک میکردم ، حالا بماند که اوایل فقط خرابکاری بود و اینا ولی الحق و والانصاف یواش یواش خوب پیشرفت کرد و شد تعمیرات چی . (البته الان که دارم این متن رو مینویسم ایشون مدیر عامل شرکت ارتباطات گستر یسنا و برند ثبت شده LCDSHOP  و اولین تولید کننده تجهیزات تعمیر LCD  موبایل در ایران هستند )
خیلی سرتون رو درد نیارم بعد یواش یواش شروع کردیم به تصویری کردن سی دی های صوتی و کار گذاشتن کیت تصویری تو ضبط هایی که فقط صوتی بودن و منم اون وسط نقش همکار کاربلد رو بازی میکردم و البته از اونجایی که هنوز هیچ کدوممنون خدمت سربازی نرفته بودیم کار خیلی جدی نبود و در حد درآوردن خرجی روزانه بود.
من که رفتم خدمت اون لعنتی خدمتش رو خرید و بدون رفتن به سربازی مرد شد و به من که در حال پا کوبیدن تو مراپش (مرکز آموزش پشتیبانی نیروی زمینی ارتش درلویزان ) ، بودم نشون داد که بدون سربازی هم میشه مرد شد .

اینم عکس های من در دوران خدمت مقدس سربازی و در مغازه مذکور

چه زود گذشا

بدون مو و در مغازه

ابنم من در مغازه آقای قوامی

تو اون مدتی که من نبودم ایشون خیلی پیشرفت کرد و از تعمیرات چی تبدیل شد به کامپیوترچی و شروع کرده بود به فروش و تعمیرات کامپیوتر . چی بگم دیگه از یه طرف حسودیم میشد از یه طرف هم میگفتم اشکال نداره میرم دوباره کنار دستش .
القصه بالاخره ما آخرای خدمت شدیم شریک کامپیوترچی و ایشون هم یه مغازه شیک تر از پدرش گرفته بود و از زیر پله هم خلاص شده بود و کلی با کلاس شده بودیم
بعد هم یکی از بچه های کوچه اشون به نام سعید فداییان که خیلی پسر خوب و باحال و کنجکاوی بود رو به عنوان شاگرد پذیرفتیم و ایشون که الان عکاس اجتماعی ماهری هستند ، وردست بنده شدن 

با اجازه پایان بخش اول - اما همچنان ادامه دارد
بزودی بقیه این داستان که البته خاطرات بنده هست رو براتون میزارم